![]() |
![]() |
|
|
از این همه که زیاد می شود،
من کمی برداشته ام ثانیه ها سرخ می شوند ... نگاهتان نمی کنم فقط پوزش می خواهم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:58 توسط نرگس |
|
|
از پس یک فنجان قهوه لو می رود
وقتی به یک عمق تف شده است!... لبخند می زند و به تمام نیامدن ها راضی می شود... همین! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:34 توسط نرگس |
|
|
کسی زمان را به این اتفاق ها بشناساند من از پس و پیش شما خسته ام! ... ای کاش معجزه تو شبیه من بود یا من شبیه روزمرگی تو
پی نوشت ۱:کس نمی داند کدامین روز می آید... پی نوشت۲:خوبه که تنهایی اتفاق زاده شدن رو تجربه می کنی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:0 توسط نرگس |
|
|
روي شانه هايم سنگيني مي كند
كوهها به نظر بزرگتر شده اند!
خط هاي جاده، اما همچنان بي خيالند!
"چراغ ها را خاموش كنيد"
سايه ها قد كشيده اند!
ترس از بي سايگي
و كاغذ هاي سپيد مچاله شده...!
...جاده ميان چشم هايم چوب كبريت گذاشته است!
خواب از سر روياها مي پرد...!
...
(جاده هراز-شمال-6 بامداد!) |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:44 توسط نرگس |
|
|
بهار آغاز يك خسته راه ديگر است حواست به اين ثانيه هاي تازه باشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:18 توسط نرگس |
|
|
اين چهارشنبه بوي كبريت سوخته مي دهد شيطان دوست داشتني مرا مي سوزاند! و دستانم سهم گناهش را مي جويد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:1 توسط نرگس |
|
|
تجربه مي شويم از هوا آويزان مي مانيم و دستهايمان براي هزارمين بار شمارش مي شود كه به نوك انگشتانمان چند اتفاق تازه چسبيده است...!؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:32 توسط نرگس |
|
|
دیگر دلخوش آرزوهایت نباش
ثانیه ها آبستن یک حادثه اند...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:0 توسط نرگس |
|
|
من از سنگینی یک خواب فرو می افتم که ابدیت دوست داشتنی نبوده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:41 توسط نرگس |
|
|
و قصه گو قصه اي مي گويد وقتي گوسفندان سفيد براي شمردن كم شده اند شايد دقيقه اي بلندتر شده ايم! ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:51 توسط نرگس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...و تپیدن یافت شبیه یک دست!
آن هنگام که من تمامیتم را سوزاندم... و تپید! تپید!... و گناه از آن زمان بود که دستهایش شکل اعتماد شد!... |
|
RSS
|