تبليغاتX
شبیه تو!...
می خواهم کنج خلوت گزینم!می خواهم فراموش شده همه حتی پروردگارم باشم!...

چشم های من جای دوری را خطاب نمی کند

 

حادثه تان،اعتبار این لحظه هاست!

 

می اندیشم

 

به لبخند های افتاده!

 

و دست هایی

 

که روزها را در پس هر جمعه خلاص می کند...!

 

منتظر می شوم

 

نجوایی،

 

آوازی،

 

شیونی

 

شنبه های بی حوصله یک حادثه کم دارد!

 

هر چند،

 

یکشنبه ها، هی شما را تکرار می کند و

 

دوشنبه از بی تکلیفی کلافه می شود!

 

وسه شنبه هایی که با حادثه لعنتی می شود

 

و چهارشنبه های  شیطانی  دوست داشتنی!

 

منتظر می شوم!

 

دست هایی که فارغ می کند

 

پنج شنبه ها را از آبستن یک حادثه...

 

...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:24  توسط نرگس | 
سر خنده هايتان كه خلوت مي شود

پاپيچ اين لحظه هاي ساده مي شويد!

اين دردهاي گنگ را امان دهيد

كه بيچارگي افكار پاي بي حوصلگي سكوتتان است...!

همين كه فاصله ها را اندازه نمي گيريد

و اين ايستگاه شبيه ايستگاه بعدي مي شود،

خوب است!

خوب است كه فصلهايتان بو نمي دهد

و رنگهايتان سرگيجه نمي گيرند!

خوب است كه هيچ گاه

حرفهايتان نقطه هاي اضافي ندارد!

...

لطفا توقف كنيد

حادثه اي جا مانده...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط نرگس | 
...

مزه می کنم!

تلخ و مبهم...

سایه سنگین نفس ها...

بی خیالی یک حضور...

اتفاقی رنگ پریده...

...

و حال

سهمی کوچک که گم شده است...!

...

امزور که ۲۱ سالگی ام اتفاق افتاده،دلم بدجوری هوس بچگی هامو کرده...!

مهم نیست...

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط نرگس | 

...

 

کمی با این صبح لعنتی شوخی کن

 

هيجان در گلوی خوابهايم گیر كرده!

 

شب از پی روز آمدن،

 

پای بی عرضگی حادثه نیست!

 

چند وقتی می شود

 

تکرار در دهان طعم گس می دهد!

 

...

 

بی حوصلگی شانه های شب هم،

 

ربطی به شیطنت ستاره ها ندارد!

 

...

 

گفته بودم

 

به این سگ های خیابانی اعتمادی نیست

 

دیگر گرگ و میش هوا،

 

فکر چراغ ها را می شود خواند!

 

...

 

سرد است!

 

و همین چند سيگار موریانه زده

 

باقی مانده...!

 

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط نرگس | 

پای این هیجان ناتمام،

 

تا چند سال دیگر

 

لا به لای  این نفس ها کشیده می شود؟!

 

بهار آغاز یک خسته راه دیگر است...

 

حواست به این ثانیه های تازه باشد...

 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط نرگس | 

خیابان تعطیل

پر از آدم های عجیب است!

چراغ ها را پرسه می زنی

تا تماشایشان کنی!

مثل این است که درد شکل آدمی یافته!

دردی که خط کشی ها را یادش می رود

و تو هی مردمکانت را

از سایه های خیابانی می دزدی

و آنقدر به سفیدی خیره می مانی

که همه دردها را عبور می کنی!

خیابان تعطیل!

همه جا بسته

حتی روزنه های دکه های روزنامه فروشی!

خبری نیست

فقط بدانید

امروز هم این خیابان برنده ای ندارد!

فکر می کنی

بن بست این خیابان

شعر آخر می شود؟!

چه خوب که همیشه

شروع تو با پایان من

اشتباه می شود!

000

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط نرگس | 

بیخود چانه نزنید!

 

سر و ته این لحظه گم شده است…

 

اجازه بدهید!

 

از در و دیوار ثانیه ها را که جمع کنم،

 

میان کور مالی زمان،

 

تمام می شویم و خلاص!

 

عجله نکنید!

 

دیروز دوباره گشتم،

 

پی چیزی که ته ما شود!

 

 

اصلا بی خیال…

 

حالا که رشته ی پایان از دست ما در رفته،

 

بیایید کابوس قشنگ دیشب را برایتان بگویم!

 

صبح به تمامی استخوانهایم خندیدم

 

فکر انقلاب به سرشان زده بود!

 

روزنامه صبح را خوانده اید؟

 

برای دست های من هویت پیدا شده بود

 

باید بروم

 

شاید همان فکریست که میان شلوغی گم کرده ام

 

جسدی پیدا شده!

 

 

دوباره که اشتباه اتفاق افتاده اید!

 

می دانم

 

بی دردی هی شما را به اینجا می کشاند!

 

خودتان را خسته نکنید!

 

این چشمهای متروک بخاری برای بلند شدن ندارد!

 

قطره های باران تبخیر را از یاد برده اند!

 

امروز هم قصد تمام شدن ندارد…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:23  توسط نرگس | 

تکرار دیوار و

 

بیدار باش لامپهای خوابالوده!

 

به این که هر روز،

 

زندگی کنم،

 

عادت کرده ام...!!!

 

تفاله های چای،

 

گواهی پرسشهای کز کرده و

 

انگیزه پنجره هاییست

 

که نگاه هر روز رهگذران گم شده،

 

آن را می میراند!

 

و کاغذهایی که از ترس فراموشی

 

چشمهایم را می دزدند و

 

من در بی روشنی یک اتفاق بی فکر،

 

فرو می روم...

 

...

 

(مدتی نیستم)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 16:7  توسط نرگس | 

از پس هر یلدا،

 

تو بلندترین می شوی!

 

آن قدر که در خیال نمی گنجی!

 

مثل آن قصه ای که،

 

هرگز نگفته ای...!

 

حوصله ثانیه ها از من سر می رود!

 

فکر ناتمام من باش...

 

تو در آخرین ایستاده ای؟!

 

باشد!

 

دیگر یلدا نمی شمارم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:59  توسط نرگس | 

بی توقف می گذری و

 

از چشمان من، یک آسمان می سازی!

 

هیچ می دانی

 

این نگاه،

 

امتدادی بریده است؟!

 

...

 

این لحظه ها از چه می ترسند؟

 

از زبانی تاریک،

 

یا دستان خط خطی من؟!

 

...

 

آری،

 

 تمامی ام که با تو بگذرد،

 

من از یک بن بست آغاز می شوم

 

و تا لحظه ای روشن،

 

امتداد می یابم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:20  توسط نرگس |